http://beyshare.com/en/download/h7RRYlIRWqKr/DJ+KaMi+MT+-+Remix+Nariman+-+Cheshaye+To.mp3 شعرنو

شعرنو

سلام به وبسایت بوری خوش امدید

...

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است

                                                             و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

                                                              يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ

                                                            در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

                                                           چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم

                                                                روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

                                                         لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام

                                                                شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد

                                                                فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده

                                                        جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند

                                                        چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت

                                                          تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان

                                                                 حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد

                                                        دست جسد به جای تكان ايستاده است

 

مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود

                                                         راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود

                                                         يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين

                                                         يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

 

نظر دادن شما = زودتر آپ کردن من . خود دانید !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:51  توسط tanha  | 

معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

طبق معمول نظر فراموش نشه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:44  توسط tanha  | 

پیرمرد

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

-----------------------

نظر فراموش نشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:40  توسط tanha  | 

داستان کوتاه ولی زیبا

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه...


برای ادامه به ادامه مطلب برید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:31  توسط tanha  | 

یه روز یه پسری به یه دختر کور گفت: با من ازدواج میکنی؟

دختره گفت: اگه یه روز تونستم ببینم، باهات ازدواج میکنم.

چندوقت بعد یکی حاضر شد که چشماشو به دخترک بده. دختر دوباره تونست ببینه؛

پسره اومد سراغش و دوباره پرسید: با من ازدواج میکنی؟

دختره گفت: نه! تو که کوری.

پسره گریه کرد و گفت: پس مواظب چشمای من باش......

ادامه مطلب برید داستانای دیگه غم انگیز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 14:0  توسط tanha  | 

عزیز مهربونم

عزیز مهربونم

همه ی وجودم پر شده از فریاد بی صدایی

به کی بگم این درد بی همزبونی

من چه غریبم توی این شبهای بی قراری

تو خلوت خودم با سکوت و سیاهی همنشینم هر شبی

چه لذتی داشت اون لحظه های کنار هم بودن

چی شد که خط جدایی زدن به بخت تو و من

عزیز مهربونم نمی دونی که بی تو چه سردم من

شب و روز غصه و غم شدن همدم من

ازم نپرس چرا اینجوریه حالم

من هنوزم تو زندون تو در بندم

دلم گرفته با خودم آواز دلتنگی می خونم

ای مهربونم بیا تا واست از عاشقی بخونم

من با اینکه از تو دورم ،ولی خیالم با تو هر دم

ای کاش سرنوشت تو و من اینجوری نبود

روزگار هم با ما کمی مهربونتر بود

من هر دم لبریزم از عشقت

آرزوم دیدن روی ماهت

سهم عاشقا از عشق جداییه

اینم رسم عاشقی و شیداییه 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:41  توسط امیر علی  | 

سرنوشت

بس که درحيرت فرو ماندم به کار خويشتن!

کار خود کردم رها با کردگار خويشتن!

همچو گيسو خانه بر دوشی سزاوار من است!

کز پريشانی گره بستم به کار خويشتن!

گردباد بی سرانجامم که از ديوانگی!

بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن!

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی!

هر چه دارم اشک مي سازم نثار خويشتن!

با چه اميدی به رويای خزان دل خوش کنم!

من که در کنج قفس ديدم بهار خويشتن!

مستی من مستی می نيست شور عاشقي ست!

بر نگيرم سر چو چشمت از خمار خويشتن!

همچو مجنون سر نهم بر دامن دشت جنون!

کز همه بيگانه ماندم در ديار خويشتن!

هيچ کس آبی نزد بر آتشم جز اشک من!

هم غم خويشم من و، هم غمگسار خويشتن!

سينه من گور عشق و آرزوها بود و من!

زنده بودم روزگاری در مزار خويشتن!

بهادر يگانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:55  توسط tanha  | 

داستانه خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:16  توسط tanha  | 

داستان

يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد وخود را در برابر امير به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم‮خانة خالي‮اش خون مي‮ريزد. امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشة من دزدي‮ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که از پنجره بالا مي‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»
آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه‮اي را که مي‮بافم ببينم. ولي من همسايه‮اي دارم که پينه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نيست.»
امير کس در پي پينه‮دوز فرستاد. پينه‮دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط tanha  | 

داستانه سیرک

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط tanha  | 

من رفته بودم مسافرت.........

سلام به همگی ببخشید چند روزی نبودم رفته بود شمال جایه همتون خالی خیلی خوش گذشت ولی وقتی راه افتادیم بریم شمال وسط راه شب شد و مه بابام همین جور داشت میرفت و داداشم سرشو از پنجره اورده بود بیرون که نیوفتیم تو دره بمیریم  خداییش داشتم از ترس سکته میکردم هوا هم خیلی سرد بود وسط کوه حسابی سرما خوردم چون داداشم سرشو از پنجره اورده بود بیرون که نیوفتیم پایین خدا رحم کرد یه سری ماشین اومد ما هم پشت سره اونا راه افتادیم و رفتیم بالاخره رسیدیم ولی با ترس رسیدیم اسالم رفتیم هتلو خوابیدیم و صبح رفتیم طرفه آستارا جاده ی آستارا خیلی راحت بود نه مه بود و نه... وقتی رسیدیم رفتیم بازارش تو بازار خیلی وسایل گرفتیم ... بعد رفتیم اسالم دوباره طرف ساحل گیسوم  خیلی خوشگل بود رفتیم کنار دریا و ماهی قزل الا زنده خردیم خیلی جالب بود برام ماهی ها چون ۴ تاشونم انداخت رو زمین و با آهن کوبید تو سرشون و کشتشون بعد دلو رودشو در آورد  و دمشو برید از دهنش سیخ فرو کرد تا دومش بعد با ذغال خرد خیلی خوشمزه شد از ساعت ۵ عصر تا ۱:۳۰ شب بیدار موندیم بعد بابام رفت یه ویلا روبه رویه دریا اجاره کرد رفتیم خوابیدیم صبح شد و رفتیم ماسوله و قلعه رودخان خیلی خوشگل بود ماسوله حسابی کیف کردیم بعد راه افتادیم طرف تهران وسط راه بابام فهمید بنزین نداریم پاشو گذاشت رو گاز برگشت بنزین بزنیم که یه دفعه بنزین تموم کرد  یه اقایی اومد بنزین داد خدا خیرش بده رسیدیم پمپ بنزین دیدیم برقا رفته و سیستمشون خرابه دیگه عصبانی شده بودم که مرده گفت:ما برق اضطراری داریم و رفت روشن کرد و بنزین زدیم و اومدیم تهران خیلی خوش گذشت

                                                   خوب حالا نوبته نظر دادنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:59  توسط tanha  | 

کاش میدیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
اه وقتی تولبخند نگاهت را میتابانی
بال مژگان بلندت را میخوابانی...
من در ان لحظه که چشم تو به من مینگرد
برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز
نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را میبینم
بیش ار این سوی نکاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش میگقتی چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 


برایم مهم نیست دوباره برگشته ای و هر جور هست میخواهی همان باشم که بودم ولی نمیتوانم دیگر دوستت داشته باشم.و تمام وجودم سرشار از تنفر است .

از تو  متنفرم حتی اگر اندازه تمام ستاره های آسمان هم دوستم داشته باشی

برایت آرزوی مرگ نمیکنم چون باید بمانی و خوشبختی من و بد بختی خود را ببینی .

منتظر ان روز هستم.

مانند روزی که رفتی و گفتی دیگر باز نمی گردی.

 

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کاش می دیدم چیست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاریست! صدای قلب تو را ،پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم من در آن لحظه که صدای موسیقی احساس تو را می شنوم برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر می بینم..... کاش می گفتی چیست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاریست

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

جای من خالیست   جای من در عشق   جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار    جای من در شوق تابستانی ان چشم    جای من در زندگی خالیست   جای من در طعم لبخندی كه از دریا سخن می گفت   جای من در گرمی دستی كه با خورسید نسبت داشت   جای من در نمره های بیست   جای من خالیست

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را....

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

غروب

 

یک اتفاق سرخ به اندازه ی غروب

داغ از تنور سینه ی تب کرده ی جنوب

تاراج یک مترسک و هربار یک کلاغ

از من نمانده هیچ به جز تکه های چوب

زیباترین گناه من اینجا جهنم است

من متهم به عشق تو، یک اتهام خوب

از دور دست حادثه، ماری مرا گزید

زهری که بی تو در تن من میکند رسوب

من روبروت هستم، از پشت سر بزن

روی صلیب ساعت خود قلب من بکوب

با تیک تاک قلب تو من کوک میشوم

حالا که رفته است، همه، لحظه های خوب

 

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


رفتی دوباره همچو تو ای یار هرگزم . . .

شور و دل و دماغ به اصرار هرگزم . . .
بر هر که می رسم ز تو می پرسم و هنوز
حتی نبوده یک نفر انگار هرگزم . . .
حسی شبیه خستگی از انتظار و باز
چشمان من به راه و دیدار هرگزم . . .
وقتی تو بار خود به سفر بستی ای عزیز
گفتم که "عشق نیست به اجبار" هرگزم . . .
بعد از تو من هنوز اسیرم و چاره ای
گر بوده ، من هنوز. . . و هر بار. . . هرگزم . . .
آن روزهای ناب گذشته ولی چه زود !
من ، خاطرات ، حسرت و تکرار هرگزم . .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ی نگاه مهر تو آینهء فردای من 

 رنگ چشمانت عسل ریز است ای دریای من

مثل گلهای سحر مثل کبوترهای عشق 

 غرق شادی می شود با یاد تو رویای من

نو بهار زندگی یک فصل از غمهای توست

من غمت را دوست دارم ای گل زیبای من

کاش می شد زندگی را عشق را مهربانی را 

 هدیه میدادم به تو ای عشق بی همتای من

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...
با تعجب به ماهی نگاه میكرد...
با خود میگفت: سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند!؟؟؟

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


همچو نی می نالم از سودای دل

 

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امید واری های دل

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انده ام میان رفتن و ماندن میان خاطره ساختن و خاطره شدن
میان دلواپسی مادرم و اشکهای تو می بینی چه ساده قصه میشوم


تو فقط نشسته ای و برای شبهای من لالایی میخوانی


با چه زبانی بگویم که من بزرگ شده ام مادر...!


به فکر لباس عروسم باش !


اشکهایت را پاک کن


دنیا ارزش گریستن ندارد...!

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود

ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید

برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود

به زخم گل نمی خندید،مهتابی تر از شب بود

همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود

شبی در شعر من گم شد،کسی که با غزل آمد

همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم

دعا کردم که مهرش برود از دل من

ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


سحر کرشمه چشمت به خواب می دیدم         زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است                                       
                                                    ........................

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن           ور بگویم دل بگردان روبگرداند زمن

                                                     ........................

او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شوم          کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

                                                  .........................

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست           کرم نما فرودآ که خانه خانه ی توست

                                                ..........................

بر آن چشم سیه صد آفرین باد                   که در عاشق کشی سحر آفرین است

                                                ..........................

 

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 درختی که بروید در باغ

   نه درختی که برقصد دلشاد

  آن درختم که بگرید با ابر

  آن درختم که بناله در باد

   آن درختم که زدیدار نسیم

 برگ برگش کشد از دل فریاد

 آن درختم که در این دشت سیاه

   روز و شب مویه کند با مجنون

 همه دم ناله زند با فرهاد

 آن درختم .

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


بی تو هیچم هیچ همچون سال بی ایام خویش
بی تو پوچم پوچ همچون پوست بی بادام خویش
ای تو همچون غنچه عطر عصمتم را پاسدار
ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش
ای تو روشن تر ز هر مقیاس با دیدار تو
دیده ام صد کهکشان خورشید را در شام خویش
ای تو در من هر چه هستی ای تو در من هر چه شور
خون تاکستان هستی کرده ام در جام خویش
عطر نرگس های چشمم با نسیم هر نگاه
تا بهار سبز چشمت میبرد پیغام خویش
در تو خواهم خفت همچون قطره در دریای ژرف
در تو خواهم جست هم آغاز و هم فرجام خویش
در خزان عمرم و در سینه پروردم بهار
در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش

 

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در تنم جاری است صد ها چشمه ی نور سرخ وسبز
با تو دارم نشئه ی رنگینی از اوهام خویش
آشنای پیکرم دستی به جز دست تو نیست
گرچه نام دیگری را بسته ام بر نام خویش

 

چه كسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه میاندیشم خبر مرگ مرا با تو چه كسی میگوید

آنزمان كه خبر مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را كاشكی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تكان دادن دستت كه مهم نیست زیاد

و تكان دادن سر

راستی

چه كسی باور كرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط tanha  | 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت / زندگي تکرار پائيز است بايد ديد و رفت . . .
.
.
.
در تنور عاشقي سردي مکن ، در مقام عشق نامردي مکن
حرف مردي ميزني مردانه باش ، در سراي عاشقي افسانه باش . . .
.
.
.
سکوت يعني يه حرف که رو دلمه ، يه اسم که رو لبمه ، يه شرم که تو چشامه و يه ارزو که تو قلبمه ، سکوت يعني .......
.
.
.
به دريائي گرفتارم که موجش عالمي دارد / که من با دل و دريا و موجش عالمي دارم . . .
.
.
.
يادت هميشه سبز است در خلوت خيالم / خوبم به خوبي تو ، هرچند نپرسي حالم . . .
.
.
.
يک نخ از جامه ارحام تو ما را کافيست / رشته مهري از آن عالم بالا کافيست
گر راضي شوي از من ، همه روزم به شادابي ست / گر نامه ام شود از سوي تو امضا کافيست
.
.
.
عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد . . .
.
.
.
پشت پلکم عکستو نقاشی کردم گلکم ، تو رو میبینم تا وقتی چشم میبندم گلکم
ای پیام این تبسم که رو لبهای منه ، خیلی وقته که به گریه هام میخندم گلکم
.
.
.
هر رهگذری محرم اسرار نگردد ، صحرای نمک زار ، چمن زار نگردد
هرجا که رسیدی مکش طرح رفاقت ، هر کس که به تو یار وفادار نگردد . . .
.
.
.
باید که مهربان بود ، باید که عشق ورزید ، زیرا که زنده بودن ، هر لحظه احتمالیست
.
.
.
زنده باد آن کس که گاهي يادي از ما ميکند / از خجالت ما غريبان را غرق دريا ميکند
حال ما ميپرسد و از مهرباني هاي خود / اين دل رنجور ما را عطر گل ها ميکند . . .
.
.
.
جفايت با وفايت هر دو نيکوست / تو را هر جا که باشي دارمت دوست . . .
.
.
.
زدي تيري به قلبم رد نکردم / جدائي را تو کردي ، من نکردم . . .
.
.
.
در انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام / رها نکن دل مرا بيا که دل شکسته ام . . .
.
.
.
تو اگر میدانستی ,که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ،از من خسته نمی پرسیدی آه ای سرو , چرا تنهایی ؟
.
.
.
روي آن شيشه تبدار تورا"ها" كردم،اسم زيباي تورابانفسم جاكردم،شيشه بدجوردلش ابري وباراني شد،شيشه رايك شبه تبديل به درياكردم، باسرانگشت كشيدم به دلش عكس تورا،عكس زيباي توراسيرتماشا كردم
.
.
.
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست ، و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم . . .
.
.
.
ای دوست پای هر گلی خار مشو ، با هر که دم از عشق میزند یار مشو . . .
.
.
.
آنکه باید سوزد و سازد منم...
آنکه دائم بی تو میسوزد منم…
آنکه آتش زد به قلب من تویی…
آنکه خاموش است و میسوزد منم…
.
.
.
نبض لحظه رو نگه دار
نزار عشقمون بمیره
نزار ضربه های ساعت
منو از تو پس بگیره
عقربک های زمونه
خستگی سرش نمیشه
نگو بر میگردی فردا
دل که باورش نمیشه
منو تو قلبت نگهدار
مثل شعله تو زمستون
نزار از تو دور بشم باز
 بی تو قلبم میشه داغون
منو تو قلبت نگهدار
 حرف من یه التماسه
هیچ کسی بجز تو انگار
 قلبمو نمیشناسه
.
.
.
من چی بخونم که تورو به خوبیه خودت بگم؟
چه بخونم که خوبیات حتی نشه یه ذره کم؟؟
هیچکی برام تو نمیشه، تو دنیا تو یه دونه ای
بزار تا دنیا بدونن تو عشق این دیوونه ای
.
.
.
دیشب توی خوابم باز تورو دیدم
صدات زدم اما تو رفتی از خواب پریدم
کاش میشد بخوابم و صبح باشی تو کنارم
ولی اینا همش خیاله تورو ندارم
.
.
.
دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
.
.
.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟
.
.
.
دلم با عشق تو عاشق ترین شدتمام لحظه هایم بهترین شد. ولی بی مهریت کار دلم ساخت . دل تنهای من تنها ترین شد
.
.
.
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:45  توسط tanha  |